| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

مینویسم برای
شاعرترین و مهربان ترین و احساسی ترین و...
بهترین مرد دنیای زنانه ام.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۲ مطلب با موضوع «پُست» ثبت شده است

| بسم الله النور | 


این هفت،هشت روز -از ۲۱ام تا ۲۸ام- با تمام تراژدی هاش گذشت و خاطره شد..

از اولش بگم،(دوشنبه)که مامان اینارو رسوندیم فرودگاه و بعد اومدیم کرج،خونه ی ما... 

تو شب خونه ی ما موندی و داداش هم خونه ی مامانی موند که تنها نباشه در نبودت... فرداش امتحان داشت. این ماه مبارک و خرداد و خیلی دلم برای آبجی خودم و داداش تو سوخت ، خیلی گناه داشتن هم روزه هم امتحان،حالا ان شاءالله خدا ازشون قبول کنه و خوب داده باشن امتحاناتشون و...

صبحش تو برگشتی تهران اما من نیومدم چون حالم خوب نبود،ماشین بابات هم موند که من باهاش بیام هر وقت بهتر شدم... 


(چهارشنبه) اومدم خونتون ، بهت گفته بودم ساعت ۲-۳ ظهر راه میفتم ، اما از ذوق دیدنت از دیشبش خوابم نبرد ، و نبرد ، و تا صبح نبرد... برای همین زودتر راه افتادم و تقریبا ساعت 2 رسیدم پیشت . 

زنگ بالا رو زدم و تو با زیرپیرَن و موهای ژولیده و قرآن به دست در رو باز کردی و با تعجب نگام کردی.. داشتی قرآن میخوندی که رسیده بودم.(آخ که جقدر تو هر شرایطی خوبی از نظر من...)

رفتیم تو اتاق و یهو یادت افتاد ، رفتی و یه پاکت کادو کرم رنگ آوردی که روش به نستعلیق نوشته بود " مطرب عشق..." و بازش کردم دیدم توش یه قندون سرامیکی خوششششگله که روش طرح های گل گلی کار دست داره... مححححشره محشر... ذوق کردم ، در حدی که همش نگاهش میکنم!

بعدش هم که چون شب قبلش نخوابیده بودم ، خوابیدم تاااا افطار. تا یکم قبل از افطار... 

سفره رو انداختیم و

بازم احساس ضعف کردم ، رفتم تو اتاق و یکم رو تخت نشستم ، اومدی پیشم حالم و پرسیدی و برام یکم اب آوردی و دیدی که بهتر شدم یکم ، رفتی سر سفره . حدودا یک دقیقه بعد از تو اومدم و دیدم تو و داداش دارید سفره رو میبلعید!تویی که تا من نیام شروع نمیکنی غذاتُ😕... 

بعد با گفتن جمله ی "با هر دوتاتون قهرم!" نگاهتون چرخید سمت من و اروم اروم جویدنتون کند شد و مکث! 

زدید زیر خنده ، و گفتید فکر کردید چون حالم بده نمیام سر سفره...

(به هر حال من هنوزم قهرم !😒)..

بعددددد قرار شد که من برای سحر براتون استنبولی(یا استانبولی یا استنبُلی یا استانبُلی یا چی؟) درست کنم........(ادامه دارد)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور |


بعد از ظهر پنج شنبه 

تقریبا ۳۰ دقیقه میشه که رفتی ، برات اسنپ گرفتم و رفتی 

دوست دارم وقتی داری میری همه ی تمرکزم و بزارم رو چشمات ، اما خب.. چند دقیقه قبل از رفتنت دایی و خاله اومدن و برای همین هم مجبور بودم رعایت کنم...


دیروز تو راه خونه ی دایی اینا ، کل مسیر و روضه سیده زینب سلام الله علیها رو گوش دادم و در تمام مدت هم ته قلبم خدارو بابت بودن کنار تو شکر کردم.. بعدش هم اومدیم ارم سبز دنبالت

من 

غش میکنم 

اون

لحظه ای که

میبینم 

سر سفره ی افطار خونه ی دایی اینا، گردنت اینقدر پایین بوده که درد گرفته ، چون نخواستی ، چون با حیایی و نخواستی کسی و ببینی 

و من افتخار میکنم به داشتنت..

و من غش میکنم،البته از خنده 😆 وقتی که یه نصفه چایی دم افطار برات میارن و تو ی چایی خور برای جبران ده تا لیوان آب میخوری...

دیشب ، دیر وقت وقتی رسیدیم خونه و خواستیم بخوابیم ، رفتی و گریه کردی... بعدش هم که اومدی برای خواب ، بازم گریه کردی چون من پیرهن مشکی عزا تنم بود و.. میدونی دیگه.. یاد مادرمون حضرت زهرا سلام الله علیها افتاده بودی 

جفتمون نشستیم و دوتایی گریه کردیم 

به جرعت میتونم بگم ، اینطور وقتا که دوتایی نصف شبونه گریه میکنیم از غم اهل بیت علیهم السلام ، بیشتر از همیشه احساس خوشبختی میکنم...


مامان و بابات قراره برن کربلا ، ده روز . و تو کلی اصرار کردی که من بیام پیشت ، ولی خب . بابا اجازه نمیدن ده روز بمونم اونجا و دلتنگم میشن... و کلی دلیل دیگه هست که نیام ! اما گفتی خیلی ناراحت میشی اگه نیام ، و خیلی خوشحال میشی اگه بیام.. و الان من دقیقا چیکار کنم !؟ 😒 حالا ببینیم چی میشی تا شنبه. 



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر
| بسم الله النور |

تو متروام ، تا نیرو هوایی اومدی که خیالت راحت باشه طبق معمول 
البته معمول نه ، معمول اینه که تا کرج بیای... بسکه تو جنتلمنی 😎 
و وقتایی که نمیتونی بیای دلت میگیره...

و باز هم صبح بعد از سحری و وقتی همه میخواستن بخوابن و ما هم ، بلند بلند زدی زیر خنده و من
و من 
غش کردم برای اون قهقهه زدنت که دیگه نمیتونی جلوی خودت و بگیری... 

کلی دلم میخواست بمونم... کلی ! اما نمیشد 
قسمت قشنگ ماجرا که از دلگیر شدن فضای جدا شدنمون کم میکنه فرداس 😍

که دایی دعوتمون کردن برای افطار و پاگشا.. و من 
باز هم 
#میبینمت... 

دییییشب و بگو 
یهو یادم افتاد 
قدم زنان رفتیم تا پارک دوتایی ، و 
بوی قلیون 😐 
از خاطرات دوران راهنمایی ت تعریف کردی تو اون پارکه... و یه عالمه حرفای دیگه ی قشنگ قشنگ 
و بعدش شیر موز خوردیم (چقدر من تو نوشته هام از "و" استفاده میکنم ، اینا تو فضای گفتاری تبدیل میشه به "خب" 😆)
دیشب موقع افطار ، رفتیم مثل همیشه اول نماز و به امام جماعت شما حاجاقا جان ، بخونیم... یادته که؟🙂

چرا اینقدر مترو خلوته !!!.. 
مننننن عادت داشتم همیشه خیالم راحت باشه تو توی قسمت مردونه هستیییی ، چرا نیستی؟چرا رفتی؟چرا من بی قرارم؟...
اخ الان یادم افتاد که دیشب هی یه عالمه اهنگ سنتی پلی میکردی و به قول خودت روحت پرواز میکرد ! -الو؟تا من هستم اینقدر به چیزای دیگه ای مثل اهنگ توجه نکن 😑 اح . منم گفتم اهنگ سنتی دوست ندارم و دروغ گفتم یکم 😕 بلکه خودمم داشتم از اهنگ لذت میبردم . ولی خب به هر حال!...

زهرا تو صادقیه منتظرمه..باید برم دیگه نمیشه تایپ کنم. 



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور |

نمیدونم چرا دلم نمیخواد تو این وبلاگ از غم انگیزجات بنویسم 

شاید چون برای توعه 

شاید چون میخوام عید فطر بهت ادرس اینجا رو بدم تا ذوق کنی نه اینکه ناراحت شی

نه اینکه با خوندنش داغ دلت تازه بشه 

نه اینکه... غصه بخوری باز..


برای همین شاید این وسط یه چیزایی بنویسم و بعد موقع دادن ادرسش به تو ، اونا رو پاک کنم 

نمیدونم 

چون میدونی که ،نمیتونم ننویسم گاهی 

گاهی که پرم 

گاهی که دوری و قراره کم چت کنیم...

پس بازم ببخش ،چون اینجا برای توعه و تو با خوندنش فقط باید خوشحال شی و بس..



حالا اینا ول

خونه پر از جک و جونور شده :/ 

دقیقا نمیدونیم چجوری ، چندتا فرضیه ی غیر قابل اثبات هست

۱:طوفان که بود پنجرهها باز بود ، پس طوفان اون جوجو عارو از رو درختا شوتیده تو خونه ی ما .

۲:بابا تازه واسه طوطیا خونه خریده بود ، پسر عمه میگه احتمالا اون خونه ه جوجو داشته

۳:از خونه ی فاطمه اینا اومده چون دیشب اومد از مامانم واسه موهاش سرکه گرفت. گفت تو اون خونه جدیده شپش 😖 بوده و شپشو شده الان. و شاید دقیقا بر عکس باشه و ازخونه ی ما رفته باشه به خونه ی اونا...

و غیره 

یه چیز خنده دار اینکه مادر و پدر عزیز تصمیم گرفتن کللل لباسا رو بریزن دور ، یا بدن خشکشویی جایی بعد بدن به فقرا (به جز لباسایی که تو برای من خریدی😌) و چند دست لباس نو بگیرن ! چراکه جوجویی ان اینا ! 

نه تنها خرفی برای زدن ندارم بلکه با آغوش باز از لباسای جدید استقبال میکنم. 

البته فعلا فقط در حد ایده اس...


القصه اینکه میخواستی دیروز بیای که گفتم نیا چون خونه رو سم پاشی کردن پدر و ما الان کوچیدیم خونه ی مامانی

  شبش پیام دادی و گفتی در هرصورت امروز میای ،چه خونه اوکی باشه و چه نه چونکه دلت...! (برای پدر تعریف کردم ، گفتن:"مرررد به این میگن!" بعد رو کردن به مادر و گفتن :"خانومم توام چه خونتون اوکی باشه چه نباشه من میام پیشت!" و میدونی که مادر چی جواب دادن!؟ فرمودن:"راست میگی؟؟😍 مرسی😍 !)

و من تمام مدت: 😐 

چی می گفتم؟

اهان ، دوباره الان(بعد از سحر) گفتم شاید امشب هم خونه ی مامانی باشیم ، که گفتی اینجا معذبی و شاید نیای،شاید فقط برای افطار بیای..

و چقدر همه چیز ریخته بهم.. 

و چرا تو این وسط ناراحتی که من ده روز نمیام بمونم خونتون؟! 😔

و چقدر بده حالت ، اح اح اح.. 

(بازم آخرش غمگینانه شد؟😑) 

بدبختی داریم...




خلاصه که :

عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

| بسم الله النور |


1:29 

جمعه 


خونه ی آقاجونیم و تولد تموم شده و همه رفتن 

همه رفتن به جز من و بابا و مامان 


مامان عکسای عقدمو آورده بود که عمه ها ببین 

و همه 

و همه 😌

گفتن خیلی عوض شده بوده قیافه ام و ایضا زیباتر شده بودم 😌🌱

بعدم زیارت قبولی گفتن بهم، چون از قبل مشهد همدیگه رو ندیده بودیم 

حالا اینا ول

قشنگیش اونجاس که با اینکه از بُعد ارتفاعی حدودا 4متر از هم فاصله داشتیم ، و تو طبقه ی پایین بودی و من بالا و کلی ادم از بُعد عرض و طول بهم نزدیک تر بودن 

اما

اما

تو اولین نفری بودی که تا اذان رو گفتن ، بهم پیام دادی و گفتی: 

" قبول باشه عزیزم،خودم حواسم بهت هست " 

و من ماندم و یه عالمی افطاری که نفهمیدم چطوری خوردم..

#ذوق

ضمنا، خو من حادی عشر و عقبمممم ، اگه گذاشتی برسونم خودم و😑

غژبا.. 

حالا اون به کنار ، تو دعا کن که خدا به وقت و همچنین حوصله ام برکت بده تا بتونم خوب مباحث مطالعاتیمُ جلو ببرم..

،

وای وای ، من وقتی میخوام بخوابم و تو وقتی خوابت نمیاد 

من وقتی دراز میکشم و تو کتابت و بر میداری 

من وقتی از نگاه کردنت سیر نمیشم و 

تو وقتی چهار زانو میشینی ، دست چپت و دراز میکنی تا زانوت و مچ دستت خم،از زانوت سرازیر میشه 

و دست راستت، قلم به دست ، شصتت و میزاری روی شقیقه ات و کلمات کتاب و با چشم دنبال میکنی و 

گاهی ام زیر جملات خط میکشی باز با اخم و اشتیاق ادامه میدی 

من وقتی از نگاه کردنت سیر نمیشم و 

تو وقتی موقع ورق زدن یهو چشمت میفته به من و میگی : "عه.. قرار نبود که..." میدونی خودت دیگه 

و میگی بخواب عزیزم ، اگه نور اذیتت میکنه برم بیرون بخونم؟


نه ، لنتی نه.. نور اذیتم نمیکنه ، محبت بیش از اندازه ی تو نمیذاره بخوابم...


پ.ن:حس میکنم دارم به تک تک آرزو هام میرسم ، وقتی تورو میبینم...



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

| بسم الله النّور |


22:32 


دیروز بعد از اینکه بعد از اذان ظهر بیدار شدیم ، اومدیم خونه ی ما 

قراره یه واگن مترو رو برام بخری ، بس که دائم المترو شدیم !😆

شب هم ،یکم بعد از افطار رفتی که دراز بکشی و گفتی که ساعت 10 بیدارت کنم که بریم 

ساعت 10:05 که اومدم دیدمت رو زمین خوابیدی ، نه زیرت پتو کشیدی ، نه روت . فقط یه متکا زیر سرت... ولی اینقدر آروم و عمیق خوابیدی و 

سینه ات..

آروم ...

با هر دم و بازدم بالا پایین میشه..

که اصلا از دلم نیومد بیدارت کنم 

تا اینکه خودت 10:15 بیدار شدی


رفتیم بیرون و جیگر زدیم ، چرا؟ چون تو یه دیوونه یِِ شاعرِ به تمام معنایی.. چون دو سه روز پیش تو خونتون جیگر خوردی و من نبودم و میدونی که جیگر خیلی دوست دارم از گلوت پایین نرفته 

رفتیم ، اونجا در مورد علامه و همسرشون گفتی و گفتی که چقدر بعد از فوت همسرشون شکسته شدن و منم گفتم 

" آدم هایی که مومن ترن و الهی ترن -اگه همسر خوبی داشته باشن- رابطه ی عمیق تر و قلبی تری با همسرشون دارن، نسبت به آدم های معمولی یا غیر مذهبی.." و برق چشمات و تاییدت و باز شدن سر صحبتت در مورد علما و همسرانشون و... 

رفتیم و خوردیم و اومدیم بیرون ،همونطور که تو اون هوای قشنگ تا خونه رو قرار بود قدم بزنیم. گفتی آخیش .. تازه اون جیگری که تو خونمون خوردم از گلوم پایین رفت و 

من 

ذوق..

از این همه مهربونیت.

بعدش هم لحظه ی مورد علاقه ی من رسید که باید کتابمو باز میکردم و تو میشستی جلوم و...

توضیح دادنت..

(مطمئنم بعدا که از وبلاگ پرده پرداری کنم یادت میفته این عکس پایینُُ . آخه همون لحظه که به زهرا گفتم عکس بگیره تعجب کردی و فکر کردی برای استوری میخوام ، گفتم خاطره میشه همینا دیگه ...)

و خاطره شده و میشه..






بعد از اذان ظهر امروزم رفتی 

و تنها خوبیش اینه که فردا افطار خونه ی آقا سید دعوتیم و 

باز هم

میبینمت😍





عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور | 


سحر هفتم ماه مبارکش... 

در حالی مینویسم برات که دراز کشیدم تو اتاقی که هنوز بوی عطری که زدی توش پیچیده 

و خودت ، رفتی خونه ی آقا سید برای درس یا مباحثه یا نمیدونم صبح ها دقیقا چیکار میکنید اونجا 

نمیدونم راز این احساس خیلی خوب چیه ، که سحر و افطار کنار تو یه جور دیگه اس..

خاص تر.. خنک تر... عمیق تر... بوی نعنایی تر(آخه به نظرم سحر های ماه مبارک بوی نعنای تازه میده..به به)

دیروز رسیدم خونتون 

تقریبا نیم ساعت مونده به افطار،

و کل اون نیم ساعت لنتی بود که بیا اصلا در موردش فکر نکنیم... 😑 

اما بعد افطار رفتیم باهم هیئت ، و رفیقت آقا مهدی همون سرود دوست داشتنیت و خوند :

"من نجف میخوام آقا ، بگو کاری نداره..." 

و من ، بی جنبه طوری تا نشستیم و این و شنیدم ، گرییدم 😑 

و مامانت : 😐

اواسط دعا و روضه هم هر لحظه حضور حضرت مادرم(سلام الله علیها) رو حس میکردم 

که همون موقعا بود ، پیام دادی که کربلای مامانت اینا قطعی شد 

منم از فرصت(حال و هوای هیئت و روضه) استفاده نمودم و این خبر رو به مامانت دادم 

میدونستم خیییلی خوشحال میشه 

برای همین بغلش کردم(که محبتو هم بشه😆)و دوتایی گریه کردیم 

بعدشم من تنهایی.. 

چقدر غبطه خوردم بهشون،خوش بحالشون.. 

یعنی میشه؟؟ببینم اون روز و که ماهم داریم ساکمون و جمع میکنیم که دوتایی بریم زیارت پدرم... ابوتراب... و حرم سامرا.. و کربلا..

با تو.. میشه یعنی؟؟ 

الان که نیستی،یه عالمه گریه میکنم از فراق... 

کاش زودتر بیای ، فقط تو میتونی یکم آروم کنی این بی قراری رو..

و گفت:"روزیِ عشاق با خداوند است..."



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

و ادامه ی تولد 

همه میخندن ، بلند بلند بلند... 

و من این صدا تو گوشم میپیچه: " کبوترم هوایی شدم... "

و این مطلب و میخونم : 

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

| بسم الله النور |


حدودا ده دقیقه قبل از افطار


اومدی ، و شب هم موندی... میدونم موندی چون دلت نمیومد یکی دو ساعت باشی و بعد بری ، موندی با اینکه میدونم چقدر کلاس آقا سید برات مهمه ، موندی با اینکه میدونم مطالب چقدر سنگینه و چقدر سخته که جبران کنی ، موندی با این حال 

موندی و کمیل و خوابوندی 😂

موندی و بازم دو تایی نشستیم پای حادی عشر و بازم وسطاش زل میزدی تو چشمم و لبخند میزدی و محبتو میشدی 

و منم . منم غرق توضیح دادنت...

موندی و بعد از سحر تا ساعت 8 کلی حرف زدیم دوتایی و خندیدیم بلند بلند... (شپش و..) یه عالمه هم در مورد علما و کربلا حرف زدی ، برام روایت خوندی: [امیر المومنین(علیه السلام): به رمیله که یکی از شیعیان خاص آن حضرت است و مریض شده بود، فرمود:

ای رمیله دچار تب شدیدی شدی و سپس مقداری سبکی احساس کردی و به مسجد برای نماز آمدی؟

گفت : بلی ای سرور من از کجا دانستی؟ فرمود:

یا رمیله، ما من مؤمن و لا مؤمنة یمرض الّا مرضنا لمرضه، و لا حزن الّا حزنّا لحزنه، و لا دعا الّا آمنّا لدعائه، و لا سکت الّا دعونا له، و لا مؤمن و لا مؤمنة فی المشارق و المغارب الّا و نحن معه.

ای رمیله، زن و مرد مؤمنی نیست که مریض شود، مگر اینکه ما به خاطر مریضی او مریض می شویم، و هر گاه محزون گردد ما به خاطر حزن او محزون می شویم، و هر زمان دعا کند ما به دعای او آمین می گوییم ، و وقتی ساکت باشد ما برای او دعا می کنیم، و هر کجا در مشرق و مغرب مرد و زن مؤمنی باشد ما با او هستیم.]


و گوشی گذاشتی زمین و گریه کردی...

تازشم وقتی اومدی دستت پاکت کادو بود 😊 گل و لباس..

اخخخخ راستییییی عکسای عقدموووون و هم آوردی لنتیییییی 😍😍😍


الان میرم دوباره نگاهشون میکنم .🙈👍


و 

الحمدلله 

الحمدلله

الحمدلله 

...



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور |

سحر هشتم ماه مبارک 

3:11


این پست و در حالی مینویسم که کتاب معراج السّعادةِ ـت جلوم بازه و آجی رو تخت خوابیده روبروم و رو سرش متکا گذاشته که نور اذیتش نکنه

و آقا جون و عزیز تو اتاق آجی خوابیدن و مامان و بابا تو پذیرایی و فقط منم که بیدارم

[همین الان مامان بیدار شدن و رفتن دستشویی ، فکر کنم بیدار شدن که سحری و اماده کنن] 

حالا اینارو ول

 

مهمتر از همه اینکه امروز میای 

و من 

مثل 

همون اولا 

از ذوق دیدنت دلم میلرزه.. 

از ذوق همون ثانیه ی اول حتی ، که در و باز میکنم و زل میزنیم تو چشم هم 

و تو(بعد از سلام)

چند ثانیه

[مکث] 

نگاهت قفله تو نگاهم و اروم سرت و میچرخونی سمت بقیه که سلام بدی 

اما تا اخرین زاویه ی چرخش گردنت هنوز تو چشمای من زل زدی و 

بعد انگار یهو متوجه اطراف میشی 

به بقیه سلام میدی و میای تو..


کتاب هنوز جلوم بازه و منتظر که برم بقیشو بخونم 

"و بالجمله شجاع واقعی کسی است که افعال او به مقتضای عقل باشد و به اشاره ی عقل صادر...." آهان راستی ، من مطمئن شدم که رائفی پور قبلا این کتاب و خونده 😆 (چون از اولاش مشکوک شده بودم به این قضیه😏)چون بعضی از جاهای سخنرانیاش ازشون استفاده کرده و دقیقا از همین مثال ها که مرحوم نراقی آورده..و من بعضی جاهای کتاب صدای رائفی میپیچه تو گوشم ، و خیلی ام خوبه چون بهتر میفهممش اینجوری ، چون اون خودمونی تر توضیحیده بود.


ولی خب... یادمم نرفته که تو قرار بود برام شعر جدید بگی و وای به حالت 

اگر که

فردا بیای 

و 

شعرمو 

نیاورده

باشی... 




عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر