| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

مینویسم برای
شاعرترین و مهربان ترین و احساسی ترین و...
بهترین مرد دنیای زنانه ام.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برای خدا دوستت دارم» ثبت شده است

| بسم الله النور |


بعد از ظهر پنج شنبه 

تقریبا ۳۰ دقیقه میشه که رفتی ، برات اسنپ گرفتم و رفتی 

دوست دارم وقتی داری میری همه ی تمرکزم و بزارم رو چشمات ، اما خب.. چند دقیقه قبل از رفتنت دایی و خاله اومدن و برای همین هم مجبور بودم رعایت کنم...


دیروز تو راه خونه ی دایی اینا ، کل مسیر و روضه سیده زینب سلام الله علیها رو گوش دادم و در تمام مدت هم ته قلبم خدارو بابت بودن کنار تو شکر کردم.. بعدش هم اومدیم ارم سبز دنبالت

من 

غش میکنم 

اون

لحظه ای که

میبینم 

سر سفره ی افطار خونه ی دایی اینا، گردنت اینقدر پایین بوده که درد گرفته ، چون نخواستی ، چون با حیایی و نخواستی کسی و ببینی 

و من افتخار میکنم به داشتنت..

و من غش میکنم،البته از خنده 😆 وقتی که یه نصفه چایی دم افطار برات میارن و تو ی چایی خور برای جبران ده تا لیوان آب میخوری...

دیشب ، دیر وقت وقتی رسیدیم خونه و خواستیم بخوابیم ، رفتی و گریه کردی... بعدش هم که اومدی برای خواب ، بازم گریه کردی چون من پیرهن مشکی عزا تنم بود و.. میدونی دیگه.. یاد مادرمون حضرت زهرا سلام الله علیها افتاده بودی 

جفتمون نشستیم و دوتایی گریه کردیم 

به جرعت میتونم بگم ، اینطور وقتا که دوتایی نصف شبونه گریه میکنیم از غم اهل بیت علیهم السلام ، بیشتر از همیشه احساس خوشبختی میکنم...


مامان و بابات قراره برن کربلا ، ده روز . و تو کلی اصرار کردی که من بیام پیشت ، ولی خب . بابا اجازه نمیدن ده روز بمونم اونجا و دلتنگم میشن... و کلی دلیل دیگه هست که نیام ! اما گفتی خیلی ناراحت میشی اگه نیام ، و خیلی خوشحال میشی اگه بیام.. و الان من دقیقا چیکار کنم !؟ 😒 حالا ببینیم چی میشی تا شنبه. 



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر
| بسم الله النور |

تو متروام ، تا نیرو هوایی اومدی که خیالت راحت باشه طبق معمول 
البته معمول نه ، معمول اینه که تا کرج بیای... بسکه تو جنتلمنی 😎 
و وقتایی که نمیتونی بیای دلت میگیره...

و باز هم صبح بعد از سحری و وقتی همه میخواستن بخوابن و ما هم ، بلند بلند زدی زیر خنده و من
و من 
غش کردم برای اون قهقهه زدنت که دیگه نمیتونی جلوی خودت و بگیری... 

کلی دلم میخواست بمونم... کلی ! اما نمیشد 
قسمت قشنگ ماجرا که از دلگیر شدن فضای جدا شدنمون کم میکنه فرداس 😍

که دایی دعوتمون کردن برای افطار و پاگشا.. و من 
باز هم 
#میبینمت... 

دییییشب و بگو 
یهو یادم افتاد 
قدم زنان رفتیم تا پارک دوتایی ، و 
بوی قلیون 😐 
از خاطرات دوران راهنمایی ت تعریف کردی تو اون پارکه... و یه عالمه حرفای دیگه ی قشنگ قشنگ 
و بعدش شیر موز خوردیم (چقدر من تو نوشته هام از "و" استفاده میکنم ، اینا تو فضای گفتاری تبدیل میشه به "خب" 😆)
دیشب موقع افطار ، رفتیم مثل همیشه اول نماز و به امام جماعت شما حاجاقا جان ، بخونیم... یادته که؟🙂

چرا اینقدر مترو خلوته !!!.. 
مننننن عادت داشتم همیشه خیالم راحت باشه تو توی قسمت مردونه هستیییی ، چرا نیستی؟چرا رفتی؟چرا من بی قرارم؟...
اخ الان یادم افتاد که دیشب هی یه عالمه اهنگ سنتی پلی میکردی و به قول خودت روحت پرواز میکرد ! -الو؟تا من هستم اینقدر به چیزای دیگه ای مثل اهنگ توجه نکن 😑 اح . منم گفتم اهنگ سنتی دوست ندارم و دروغ گفتم یکم 😕 بلکه خودمم داشتم از اهنگ لذت میبردم . ولی خب به هر حال!...

زهرا تو صادقیه منتظرمه..باید برم دیگه نمیشه تایپ کنم. 



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور |


1:29 

جمعه 


خونه ی آقاجونیم و تولد تموم شده و همه رفتن 

همه رفتن به جز من و بابا و مامان 


مامان عکسای عقدمو آورده بود که عمه ها ببین 

و همه 

و همه 😌

گفتن خیلی عوض شده بوده قیافه ام و ایضا زیباتر شده بودم 😌🌱

بعدم زیارت قبولی گفتن بهم، چون از قبل مشهد همدیگه رو ندیده بودیم 

حالا اینا ول

قشنگیش اونجاس که با اینکه از بُعد ارتفاعی حدودا 4متر از هم فاصله داشتیم ، و تو طبقه ی پایین بودی و من بالا و کلی ادم از بُعد عرض و طول بهم نزدیک تر بودن 

اما

اما

تو اولین نفری بودی که تا اذان رو گفتن ، بهم پیام دادی و گفتی: 

" قبول باشه عزیزم،خودم حواسم بهت هست " 

و من ماندم و یه عالمی افطاری که نفهمیدم چطوری خوردم..

#ذوق

ضمنا، خو من حادی عشر و عقبمممم ، اگه گذاشتی برسونم خودم و😑

غژبا.. 

حالا اون به کنار ، تو دعا کن که خدا به وقت و همچنین حوصله ام برکت بده تا بتونم خوب مباحث مطالعاتیمُ جلو ببرم..

،

وای وای ، من وقتی میخوام بخوابم و تو وقتی خوابت نمیاد 

من وقتی دراز میکشم و تو کتابت و بر میداری 

من وقتی از نگاه کردنت سیر نمیشم و 

تو وقتی چهار زانو میشینی ، دست چپت و دراز میکنی تا زانوت و مچ دستت خم،از زانوت سرازیر میشه 

و دست راستت، قلم به دست ، شصتت و میزاری روی شقیقه ات و کلمات کتاب و با چشم دنبال میکنی و 

گاهی ام زیر جملات خط میکشی باز با اخم و اشتیاق ادامه میدی 

من وقتی از نگاه کردنت سیر نمیشم و 

تو وقتی موقع ورق زدن یهو چشمت میفته به من و میگی : "عه.. قرار نبود که..." میدونی خودت دیگه 

و میگی بخواب عزیزم ، اگه نور اذیتت میکنه برم بیرون بخونم؟


نه ، لنتی نه.. نور اذیتم نمیکنه ، محبت بیش از اندازه ی تو نمیذاره بخوابم...


پ.ن:حس میکنم دارم به تک تک آرزو هام میرسم ، وقتی تورو میبینم...



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

| بسم الله النّور |


22:32 


دیروز بعد از اینکه بعد از اذان ظهر بیدار شدیم ، اومدیم خونه ی ما 

قراره یه واگن مترو رو برام بخری ، بس که دائم المترو شدیم !😆

شب هم ،یکم بعد از افطار رفتی که دراز بکشی و گفتی که ساعت 10 بیدارت کنم که بریم 

ساعت 10:05 که اومدم دیدمت رو زمین خوابیدی ، نه زیرت پتو کشیدی ، نه روت . فقط یه متکا زیر سرت... ولی اینقدر آروم و عمیق خوابیدی و 

سینه ات..

آروم ...

با هر دم و بازدم بالا پایین میشه..

که اصلا از دلم نیومد بیدارت کنم 

تا اینکه خودت 10:15 بیدار شدی


رفتیم بیرون و جیگر زدیم ، چرا؟ چون تو یه دیوونه یِِ شاعرِ به تمام معنایی.. چون دو سه روز پیش تو خونتون جیگر خوردی و من نبودم و میدونی که جیگر خیلی دوست دارم از گلوت پایین نرفته 

رفتیم ، اونجا در مورد علامه و همسرشون گفتی و گفتی که چقدر بعد از فوت همسرشون شکسته شدن و منم گفتم 

" آدم هایی که مومن ترن و الهی ترن -اگه همسر خوبی داشته باشن- رابطه ی عمیق تر و قلبی تری با همسرشون دارن، نسبت به آدم های معمولی یا غیر مذهبی.." و برق چشمات و تاییدت و باز شدن سر صحبتت در مورد علما و همسرانشون و... 

رفتیم و خوردیم و اومدیم بیرون ،همونطور که تو اون هوای قشنگ تا خونه رو قرار بود قدم بزنیم. گفتی آخیش .. تازه اون جیگری که تو خونمون خوردم از گلوم پایین رفت و 

من 

ذوق..

از این همه مهربونیت.

بعدش هم لحظه ی مورد علاقه ی من رسید که باید کتابمو باز میکردم و تو میشستی جلوم و...

توضیح دادنت..

(مطمئنم بعدا که از وبلاگ پرده پرداری کنم یادت میفته این عکس پایینُُ . آخه همون لحظه که به زهرا گفتم عکس بگیره تعجب کردی و فکر کردی برای استوری میخوام ، گفتم خاطره میشه همینا دیگه ...)

و خاطره شده و میشه..






بعد از اذان ظهر امروزم رفتی 

و تنها خوبیش اینه که فردا افطار خونه ی آقا سید دعوتیم و 

باز هم

میبینمت😍





عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور |


حدودا ده دقیقه قبل از افطار


اومدی ، و شب هم موندی... میدونم موندی چون دلت نمیومد یکی دو ساعت باشی و بعد بری ، موندی با اینکه میدونم چقدر کلاس آقا سید برات مهمه ، موندی با اینکه میدونم مطالب چقدر سنگینه و چقدر سخته که جبران کنی ، موندی با این حال 

موندی و کمیل و خوابوندی 😂

موندی و بازم دو تایی نشستیم پای حادی عشر و بازم وسطاش زل میزدی تو چشمم و لبخند میزدی و محبتو میشدی 

و منم . منم غرق توضیح دادنت...

موندی و بعد از سحر تا ساعت 8 کلی حرف زدیم دوتایی و خندیدیم بلند بلند... (شپش و..) یه عالمه هم در مورد علما و کربلا حرف زدی ، برام روایت خوندی: [امیر المومنین(علیه السلام): به رمیله که یکی از شیعیان خاص آن حضرت است و مریض شده بود، فرمود:

ای رمیله دچار تب شدیدی شدی و سپس مقداری سبکی احساس کردی و به مسجد برای نماز آمدی؟

گفت : بلی ای سرور من از کجا دانستی؟ فرمود:

یا رمیله، ما من مؤمن و لا مؤمنة یمرض الّا مرضنا لمرضه، و لا حزن الّا حزنّا لحزنه، و لا دعا الّا آمنّا لدعائه، و لا سکت الّا دعونا له، و لا مؤمن و لا مؤمنة فی المشارق و المغارب الّا و نحن معه.

ای رمیله، زن و مرد مؤمنی نیست که مریض شود، مگر اینکه ما به خاطر مریضی او مریض می شویم، و هر گاه محزون گردد ما به خاطر حزن او محزون می شویم، و هر زمان دعا کند ما به دعای او آمین می گوییم ، و وقتی ساکت باشد ما برای او دعا می کنیم، و هر کجا در مشرق و مغرب مرد و زن مؤمنی باشد ما با او هستیم.]


و گوشی گذاشتی زمین و گریه کردی...

تازشم وقتی اومدی دستت پاکت کادو بود 😊 گل و لباس..

اخخخخ راستییییی عکسای عقدموووون و هم آوردی لنتیییییی 😍😍😍


الان میرم دوباره نگاهشون میکنم .🙈👍


و 

الحمدلله 

الحمدلله

الحمدلله 

...



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر