| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

مینویسم برای
شاعرترین و مهربان ترین و احساسی ترین و...
بهترین مرد دنیای زنانه ام.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

| بسم الله النور | 

#الله 

اندر دل ما تویی نگارا 

غیر از تو کلوخ و سنگ خارا... 

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۴۲ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳ نظر
| بسم الله النور |
میگم که...
حس خوب اون لحظه ای رو که تو مترو ارم سبز تو اونور تو آقایون نشستی و من اینور تو خانوما و بین این شیشه ه همدیگه رو نگاه میکنیم و ، با هیچی عوض نمیکنم...
یا اون لحظه ای که تو ایستگاه نیرو هوایی یه عالمه آدم میان تو و مسیر دید من و تو رو سد میکنن... وقتی یکم میرن کنار و جا به جا میشن،از لا به لای افراد میتونیم همدیگه رو ببینیم و جفتمون از ذوق لبخند بزنیم رو...
و حس خوب تو رو داشتن رو 
با هیچی عوض نمیکنم.
____________
خونه ی زندگی آیندمونو اجاره کردیم و من هنوز توش و ندیدم!
دیشب که دلگرفته بودم رفتیم قدم بزنیم
رفتیم نمای از بیرون خونمون و دیدم...
یه حس عجیبی دارم!حس اینکه حدودا یک ماه دیگه قراره اون تو زندگی کنم ، بدون مامانی که همیشه غذاش حاضر باشه ، بدون خواهری که هر روز منتظر باشم از مدرسه بیاد و یه دل سیر غرغر کنه ، بدون پدرم که هرچی ازش بگم کم گفتم... 
خیلی حس عجیب و ترسناکیه...
[لدفا یکم این دخترک ترسو درک شود،با تشکر!]❤
____________
پ.ن:ایستگاه #توحید بدون تو... من از هممممه ی ایستگاه های بدون تو(به جز ولیعصر عجل الله و انقلاب اسلامی و امام خمینی)متنفررررررررمممممممم....😑


| عاشقک بنت الزهرا ( سلام الله علیها) |

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۷:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

| بسم الله النور |

_نجف_

نجف آخرین جایی بود که رفتیم 

چه رفتنی... خسته از پیاده روی و داغون...

خسته و مریض و... ولی چه فرقی میکنه؟وقتی بعد از یکسال به منزل پدریت میرسی مگه درد میفهمی؟مگه مریضی و خستگی و کوفتگی و... میفهمی؟بله که میفهمی!میفهمی و گریه میکنی...تو صحن حضرت زهرا(سلام الله علیها)از زور مریضی و خستگی هی میخوابی و بیدار میشی لیمو عسل میخوری میخوابی و بیدار میشی غذا میخوری میخوابی و بیدار میشی و گریه میکنی...

و مدام از ابوترابت میپرسی چرا؟چرا پدر جان من قسمتم یه دل سیر زیارت حرم امن با صفای عشق شما نمیشه؟و باز گریه میکنی...

گریه میکنییییی تاااا... فرشته ی نجاتت از راه میرسه،از راه میرسه و با تمام خستگی خودت و مرتب میکنی،موهات و شونه میکنی ، تر گل و ور گل میری و تو صورتش لبخند میزنی...

فرشته ی نجات دستت و میگیره پرواز کنان میرید دم در ورودی صحن،و حال و روزت و با سه لیوان بزرگ شیر موز و یک لیوان آب پرتغال جا میاره و 

جون دوباره ای بهت میده 

انگار یه نفس راحت میکشی و.. 

پرواز کنان دل و قدمتون و تا حرم امیرالمومنین (علیه السلام) میرسونید 

دم در ورودی 

 تو دلت میگی:(سلام حضرت بابا...دامادتون و آوردم...)

و ته دلت قنج میره از کنارش ایستادنت...

و چقدر شکر میکنی حضرت رو بابت داشتن همسری مثل خودشون...

همونجا دم ورودی ، سمت راست ، میشینید و شروع میکنه:

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه..... 

و میبارید 

رقم میخوره کنار تو،علی جانم...،بهترین زیارت نجف عمرم..

با برکت ترینش..

به یاد موندنی ترینش...

؛

شبای بعدش باهم میریم با دوستات حرم.اقا مهدی میخونه برامون..

برمیگردیم دوتایی

توی راه اقا مهدی و دوباره میبینیم که برامون سوقاتی یا هدیه ی اولین سفر دوتاییمون و بهمون میده 

دوتا سنگ انگشتری ناب،از سنگ های حرم امیر علیه السلام..

چند شب نجف و خاطرات تکرار نشدنیش..

[باشد قبول،غصه ی هجران چشم ولی ..

یک روز...]

آخر از عشقت عراقی میشوم...ابوتراب!




عاشقک بنت الزهرا ( سلام الله علیها )

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۷ آذر ۹۷ ، ۰۱:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

میگه:

(این دستگاه ها که میوه رو داره باهاش ابگیری میکنه خیییلی خوبه سادات . یدونه حتما برای خونمون میگیرم)

من:

(اره بگیر که هر وقت اومدی از سر کار من برات ابمیوه بگیرم😍)

میگه:

(ولی نمیشه آخه زور زیاد میخواد کار مردونه اس😎💪)

من:

(خب من خودم یه مرررد تو خونه دارم،آقامون هست...😍)

میگه:

(فعلا آقاتون داره کثیف کاری میکنه[و انگشت های بستنی ای شده اش را در دهانش میگذارد...])

____________________

پ.ن:دیوونه اس و آداب و اصول خوردن رو خیلی رعایت نمیکنه 😠 حتی چایی و هورت میکشه!!!!😠😠😠 ولی خب... دوسش دارم

____________________

(به وقت دنبال کت شلوار عروسی گشتن تو سعدی و شیر موز بستنی بر بدن زدن + شیر موز انبه!تو اون مغازه کوچولوعه که یه در قدیمی جلوش داشت که قفل بود و چندتا گلدون چیده جلوش،همون که وقتی داشتم از توی شیشه های در داخل و نگاه میکردم بهم گفتی فضول نگاه نکن زشته 😑 بزار بگم بهت جناب آقای #حاجی_گیرینوف برای من زشت اینه که بهم بگی فضول در حالی که خودت داری تو فضولی کردن من فضولی میکنی...بعله!زشت یعنی این!فضولی یعنی این!...😑)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۷ آذر ۹۷ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


من:خدا کنه مرغش زیاد باشه و سس مخصوص پاستا آلفردوش زیاد قارچ داشته باشه...
تو:خدا کنه کنار کوبیده اش پیاز هم داشته باشه...
:/
_________________________
پ.ن:میگن تفاهم یعنی تحمل تفاوت ها و ما شدیدا باهم تفاهم داریم 😆
_________________________
(به وقت قطعی کردن قرار داد دوخت لباس عروووس👰)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۷ آذر ۹۷ ، ۰۰:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

خونتون باشه و من باشم و تو نباشی؟

لنت به دلگیریش... 

ساعت5:10 اینا بود رفتی سر کار اقا معلم.

ساعت 7:01 و خوابم نمیبره .

تازززه که ساعت 8:30 باید بیدار بشم!چونکه کلاس دارم...

انصافانه اس؟:( 

__________

2 روزه(یعنی دو شنبه و سه شنبه)که داریم دنبال اتلیه عروسیمون میگردیم 

باید یکی و داشته باشی

که تو سرما دستات و بکنی تو جیبش 

که وسط اتوبان بلند بلند بخندی با حرفا و کاراش

که برات ذرت مکزیکی نخره😑

که کنارش خیلی رمانتیک بنزین تموم کنی و با موتوری هی بره بنزین بیاره و ببینه که نچ..پر نشد که نشد و دوباره...

که هی خیابونارو اشتباهی برید و هی خروجی امام علی و رد کنید تا برسید حکیمیه و به جبران ذرت مکزیکی نگرفته بره شیرکاکائو کیک بگیره(خودش کیک توت فرنگی میخوره!!!توت فرنگی آخه؟؟حاجاقا ها باید نهایتا کیک نارگیلی بخورن...توت فرنگی-البالو تازه!)

که وقتی میخواید سوار اسانسور بشید باباش و ببینید که بهتون سلام خسته نباشید میگه😍...

---------

پ.ن:اندر احوالات مترو.8 صبح.به جهت کلاس طب اسلامی...


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۲۳ آبان ۹۷ ، ۰۷:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
| بسم رب النور |

سامرا و زیارت نیم یا یک ساعته اش..
کاظمین و شب موندن خونه ی ابویعقوب و "زوجه علی" صدا زدنش از پایین پله ها یا صدا زدن اسمم با لهجه ی غلیظ و زیبای عربیتوسط ام یعقوب
راستی یادم رفته بود برات تعریف کنم ام یعقوب و ابو یعقوب یه پسر بچه یا نوه دارن که کر و لال و فلجِ...خیلی غصه خوردم براش وقتی دیدم همش یه گوشه نشسته و نگاهم میکنه شروع کردم باهاش صحبت کردن که مامانش اومد و برام توضیح داد ماجرا رو...خیلی بد بود خلاصه
باروووون...وای بارون امامزاده سید محمد...عجب بارون تاریخی ای بود!تو عمرمون ندیده بودیم همچین بارونی رو..
و دویدنا و خندیدناش.یادته؟دستمو گرفته بودی تند میدوییدی و پاهامون میرفت تو چاله های پر از آب و... خندیدنامون.
و خیسیِ لنتی بعدش :| که حالم بهم میخوره از فکر کردن بهش!جوراب خیس و چادر خیس و شلوار خیس و گلی و لزججججج...[و دندون ها و دستهایش را فششششار میدهد..]

مهمتر از همه

[پیاده روی های قبل از تو سوتفاهم بود]
اگر تو نبودی کی برام کوله پشتیمو مینداخت..؟
کی چادرمو درست میکرد برام؟
کی چاییمو نگه میداشت تا خنک بشه؟کی بین اون همه نامحرم دستاشو میگرفت دورمو از پشت سرم آروم میگفت "خودم حواسم بهت هست"؟
کی گیر میداد شب جمعه برم حرم و باهام حرف میزد که از شلوغی نترسم؟؟
کی مواظبم بود و اندازه ی تو هوامو داشت؟کی غرغرامو تحمل میکرد وقتی ترکشم به همه میگرفت :)) ؟
کی از کنار سیگاریا تند تند ردم میکرد که دودشون اذیتم نکنه؟؟
کی کوله پشتیمو برام میاورد وقت خستگیام؟
تو تو تو... 
چقدر هر قدم عاشق ترت شدم!هر قدم...به خود اباعبدالله قسم...


عشقِ آسمونیِ من!خدا رو شکر که تورو خلق کرد...


عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)
مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور |


قرار نبود بریم!

همه چیز مشخص بود،نه مدیر مدرسه اجازه میداد آقا قرآن یه هفته مرخصی بگیره... 

نه آقا قرآن معروف داستان ما میتونست هزینه هارو این دم عروسی ای تقبل کنه 

نه عروس خانومِ ماجرا پاسپورتش تاریخ لازم برای سفر و داشت و 

نه هیچ کدوم ار شرایط فراهم نبود. 

یه روز قبل از غروب که تو خونتون دراز کشیده بودیم و هوا تاریک و روشن بود ،

[سادات جان؟

(تازه داشت خوابم میبرد که با صدات پریدم)

-جانم؟

هرطور شده میبرمت این اربعین... 

-چطوری؟؟

میبرمت.میرم با مدیر صحبت میکنم هرجور شده راضیش میکنم...

-...

اشک و گریه دوتایی]


سه شنبه یکم آبان راه افتادیم

تو ماشین آقا جواد،جلو که میشستی دلم میگرفت،با همون فاصله ی یه وجبی ام دلم میگرفت

عوض وقتی میومدی عقب،خیلی خوب بود. در حدی که با خیال راااااحت میخوابیدم 😆 چیه مگه خب؟هر کسی یه جور احساس رضایتش و نشون میده منم با خوابیدن دیگه😌 ... 

[ادامه ی این تیکه تو پست رمز]


شب کرمانشاه خونه ی اون دوستتون خوابیدیم،۱۵-۱۶تا پسر تو پذیرایی و من و خانوم آقا جواد تو اتاق 

و امان از دست تو و رفیقات و صدای خنده هاتون..😠 خوابیدیما مثلا!!!بلند بلند یهویی میخندید!نمیگی من از وسط صدای خنده ها صدای خنده ی تورو بلدم و تا بیست دقیقه بعدش قلبم نمیزاره بخوابم و هی صدات تو گوشم تکرار میشه؟؟نمیگی یه نفر تو اتاق دلتنگت میشه..؟

فرداش مرز 

و آقا مجتبی ی جامانده که خییییلی دلم براشون سوخت...

الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه

خیلی سخته.

خسته و کوفته و گرسنه و مشتاااااق رسیدیم کربلا خونه ی ابوحسین 

خونه ی تر و تمیز ابوحسین و خانوم بسیااااار مهربونش(که خب البته به پای من نمیرسه😌)و امیر شیطون و بلاشون..

اولین کربلای کنار تو بودن 

شب جمعه ی با تو تو حرم ارباب بودن

روضه ی حضرت رقیه خوندنت... باریدنمون 

حالا نا خودآگاه یاد اون شعر افاده بودم 😂 دستت درست آقا دیگه دستش تو دستامه... 

آخه "دستت درست" ؟؟ به اباعبدالله بگی دستت درست آقا!

حالا اینا هیچ 

بارون نم نم بیاد

من باشم

توام باشی 

تو بین الحرمین باشیم 

تو روضه خون باشی

من گریه کن پاکارت...

تو بگو خوشبختی اگر این نیست ، چیه پس؟؟ 


ادامه دارد...[آخرین بار که نوشتم ادامه دارد ادامه ندادم😆]


عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

| تو |

برای من دقیقا حس همان کتابی هستی که 

نمیتوانم حتی در خواب کنار بگذارمش 

که دلم نمیخواهد هیچ وقت تمام شوی

که دوست دارم بخوانمت دائم و بفهممت و کشفت کنم و

دوستت بدارم 

هر سطر بیشتر از سطر قبل...

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۳ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

| بسم الله النور | 


این هفت،هشت روز -از ۲۱ام تا ۲۸ام- با تمام تراژدی هاش گذشت و خاطره شد..

از اولش بگم،(دوشنبه)که مامان اینارو رسوندیم فرودگاه و بعد اومدیم کرج،خونه ی ما... 

تو شب خونه ی ما موندی و داداش هم خونه ی مامانی موند که تنها نباشه در نبودت... فرداش امتحان داشت. این ماه مبارک و خرداد و خیلی دلم برای آبجی خودم و داداش تو سوخت ، خیلی گناه داشتن هم روزه هم امتحان،حالا ان شاءالله خدا ازشون قبول کنه و خوب داده باشن امتحاناتشون و...

صبحش تو برگشتی تهران اما من نیومدم چون حالم خوب نبود،ماشین بابات هم موند که من باهاش بیام هر وقت بهتر شدم... 


(چهارشنبه) اومدم خونتون ، بهت گفته بودم ساعت ۲-۳ ظهر راه میفتم ، اما از ذوق دیدنت از دیشبش خوابم نبرد ، و نبرد ، و تا صبح نبرد... برای همین زودتر راه افتادم و تقریبا ساعت 2 رسیدم پیشت . 

زنگ بالا رو زدم و تو با زیرپیرَن و موهای ژولیده و قرآن به دست در رو باز کردی و با تعجب نگام کردی.. داشتی قرآن میخوندی که رسیده بودم.(آخ که جقدر تو هر شرایطی خوبی از نظر من...)

رفتیم تو اتاق و یهو یادت افتاد ، رفتی و یه پاکت کادو کرم رنگ آوردی که روش به نستعلیق نوشته بود " مطرب عشق..." و بازش کردم دیدم توش یه قندون سرامیکی خوششششگله که روش طرح های گل گلی کار دست داره... مححححشره محشر... ذوق کردم ، در حدی که همش نگاهش میکنم!

بعدش هم که چون شب قبلش نخوابیده بودم ، خوابیدم تاااا افطار. تا یکم قبل از افطار... 

سفره رو انداختیم و

بازم احساس ضعف کردم ، رفتم تو اتاق و یکم رو تخت نشستم ، اومدی پیشم حالم و پرسیدی و برام یکم اب آوردی و دیدی که بهتر شدم یکم ، رفتی سر سفره . حدودا یک دقیقه بعد از تو اومدم و دیدم تو و داداش دارید سفره رو میبلعید!تویی که تا من نیام شروع نمیکنی غذاتُ😕... 

بعد با گفتن جمله ی "با هر دوتاتون قهرم!" نگاهتون چرخید سمت من و اروم اروم جویدنتون کند شد و مکث! 

زدید زیر خنده ، و گفتید فکر کردید چون حالم بده نمیام سر سفره...

(به هر حال من هنوزم قهرم !😒)..

بعددددد قرار شد که من برای سحر براتون استنبولی(یا استانبولی یا استنبُلی یا استانبُلی یا چی؟) درست کنم........(ادامه دارد)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

السلام علیک یا زینب کبری (سلام الله علیها)


زیر خیمه شما نشستم بی بی ، اینجا مینویسم چون اینجا برای همسرم و در مورد زندگی مشترک نوشتم 

پس اینجا بهترین جاست که دعا کنم ، خانوم جانم ، به همه ی جوونا ی این مملکت و هر مملکتی که شیعه ای در اون نفس میکشه ، همسران خوب و سربه راه بده ، به هر مومنه ای همسری مومن ، به هر عفیفه ای همسر عفیف... خانوم جان امشب شما دعا کن خدا گناهان جوونای شیعه رو ببخشه و تبدیل به حسنات کنه.. مبدل السیئات بلحسناتید شما... پس دعا کنید برای ما 



مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر