| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

مینویسم برای
شاعرترین و مهربان ترین و احساسی ترین و...
بهترین مرد دنیای زنانه ام.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۲۸ مطلب توسط «مجـ سیصد و چهارده ـنون» ثبت شده است

خونتون باشه و من باشم و تو نباشی؟

لنت به دلگیریش... 

ساعت5:10 اینا بود رفتی سر کار اقا معلم.

ساعت 7:01 و خوابم نمیبره .

تازززه که ساعت 8:30 باید بیدار بشم!چونکه کلاس دارم...

انصافانه اس؟:( 

__________

2 روزه(یعنی دو شنبه و سه شنبه)که داریم دنبال اتلیه عروسیمون میگردیم 

باید یکی و داشته باشی

که تو سرما دستات و بکنی تو جیبش 

که وسط اتوبان بلند بلند بخندی با حرفا و کاراش

که برات ذرت مکزیکی نخره😑

که کنارش خیلی رمانتیک بنزین تموم کنی و با موتوری هی بره بنزین بیاره و ببینه که نچ..پر نشد که نشد و دوباره...

که هی خیابونارو اشتباهی برید و هی خروجی امام علی و رد کنید تا برسید حکیمیه و به جبران ذرت مکزیکی نگرفته بره شیرکاکائو کیک بگیره(خودش کیک توت فرنگی میخوره!!!توت فرنگی آخه؟؟حاجاقا ها باید نهایتا کیک نارگیلی بخورن...توت فرنگی-البالو تازه!)

که وقتی میخواید سوار اسانسور بشید باباش و ببینید که بهتون سلام خسته نباشید میگه😍...

---------

پ.ن:اندر احوالات مترو.8 صبح.به جهت کلاس طب اسلامی...


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۲۳ آبان ۹۷ ، ۰۷:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
| بسم رب النور |

سامرا و زیارت نیم یا یک ساعته اش..
کاظمین و شب موندن خونه ی ابویعقوب و "زوجه علی" صدا زدنش از پایین پله ها یا صدا زدن اسمم با لهجه ی غلیظ و زیبای عربیتوسط ام یعقوب
راستی یادم رفته بود برات تعریف کنم ام یعقوب و ابو یعقوب یه پسر بچه یا نوه دارن که کر و لال و فلجِ...خیلی غصه خوردم براش وقتی دیدم همش یه گوشه نشسته و نگاهم میکنه شروع کردم باهاش صحبت کردن که مامانش اومد و برام توضیح داد ماجرا رو...خیلی بد بود خلاصه
باروووون...وای بارون امامزاده سید محمد...عجب بارون تاریخی ای بود!تو عمرمون ندیده بودیم همچین بارونی رو..
و دویدنا و خندیدناش.یادته؟دستمو گرفته بودی تند میدوییدی و پاهامون میرفت تو چاله های پر از آب و... خندیدنامون.
و خیسیِ لنتی بعدش :| که حالم بهم میخوره از فکر کردن بهش!جوراب خیس و چادر خیس و شلوار خیس و گلی و لزججججج...[و دندون ها و دستهایش را فششششار میدهد..]

مهمتر از همه

[پیاده روی های قبل از تو سوتفاهم بود]
اگر تو نبودی کی برام کوله پشتیمو مینداخت..؟
کی چادرمو درست میکرد برام؟
کی چاییمو نگه میداشت تا خنک بشه؟کی بین اون همه نامحرم دستاشو میگرفت دورمو از پشت سرم آروم میگفت "خودم حواسم بهت هست"؟
کی گیر میداد شب جمعه برم حرم و باهام حرف میزد که از شلوغی نترسم؟؟
کی مواظبم بود و اندازه ی تو هوامو داشت؟کی غرغرامو تحمل میکرد وقتی ترکشم به همه میگرفت :)) ؟
کی از کنار سیگاریا تند تند ردم میکرد که دودشون اذیتم نکنه؟؟
کی کوله پشتیمو برام میاورد وقت خستگیام؟
تو تو تو... 
چقدر هر قدم عاشق ترت شدم!هر قدم...به خود اباعبدالله قسم...


عشقِ آسمونیِ من!خدا رو شکر که تورو خلق کرد...


عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)
مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور |


قرار نبود بریم!

همه چیز مشخص بود،نه مدیر مدرسه اجازه میداد آقا قرآن یه هفته مرخصی بگیره... 

نه آقا قرآن معروف داستان ما میتونست هزینه هارو این دم عروسی ای تقبل کنه 

نه عروس خانومِ ماجرا پاسپورتش تاریخ لازم برای سفر و داشت و 

نه هیچ کدوم ار شرایط فراهم نبود. 

یه روز قبل از غروب که تو خونتون دراز کشیده بودیم و هوا تاریک و روشن بود ،

[سادات جان؟

(تازه داشت خوابم میبرد که با صدات پریدم)

-جانم؟

هرطور شده میبرمت این اربعین... 

-چطوری؟؟

میبرمت.میرم با مدیر صحبت میکنم هرجور شده راضیش میکنم...

-...

اشک و گریه دوتایی]


سه شنبه یکم آبان راه افتادیم

تو ماشین آقا جواد،جلو که میشستی دلم میگرفت،با همون فاصله ی یه وجبی ام دلم میگرفت

عوض وقتی میومدی عقب،خیلی خوب بود. در حدی که با خیال راااااحت میخوابیدم 😆 چیه مگه خب؟هر کسی یه جور احساس رضایتش و نشون میده منم با خوابیدن دیگه😌 ... 

[ادامه ی این تیکه تو پست رمز]


شب کرمانشاه خونه ی اون دوستتون خوابیدیم،۱۵-۱۶تا پسر تو پذیرایی و من و خانوم آقا جواد تو اتاق 

و امان از دست تو و رفیقات و صدای خنده هاتون..😠 خوابیدیما مثلا!!!بلند بلند یهویی میخندید!نمیگی من از وسط صدای خنده ها صدای خنده ی تورو بلدم و تا بیست دقیقه بعدش قلبم نمیزاره بخوابم و هی صدات تو گوشم تکرار میشه؟؟نمیگی یه نفر تو اتاق دلتنگت میشه..؟

فرداش مرز 

و آقا مجتبی ی جامانده که خییییلی دلم براشون سوخت...

الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه

خیلی سخته.

خسته و کوفته و گرسنه و مشتاااااق رسیدیم کربلا خونه ی ابوحسین 

خونه ی تر و تمیز ابوحسین و خانوم بسیااااار مهربونش(که خب البته به پای من نمیرسه😌)و امیر شیطون و بلاشون..

اولین کربلای کنار تو بودن 

شب جمعه ی با تو تو حرم ارباب بودن

روضه ی حضرت رقیه خوندنت... باریدنمون 

حالا نا خودآگاه یاد اون شعر افاده بودم 😂 دستت درست آقا دیگه دستش تو دستامه... 

آخه "دستت درست" ؟؟ به اباعبدالله بگی دستت درست آقا!

حالا اینا هیچ 

بارون نم نم بیاد

من باشم

توام باشی 

تو بین الحرمین باشیم 

تو روضه خون باشی

من گریه کن پاکارت...

تو بگو خوشبختی اگر این نیست ، چیه پس؟؟ 


ادامه دارد...[آخرین بار که نوشتم ادامه دارد ادامه ندادم😆]


عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

| تو |

برای من دقیقا حس همان کتابی هستی که 

نمیتوانم حتی در خواب کنار بگذارمش 

که دلم نمیخواهد هیچ وقت تمام شوی

که دوست دارم بخوانمت دائم و بفهممت و کشفت کنم و

دوستت بدارم 

هر سطر بیشتر از سطر قبل...

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۳ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

| بسم الله النور | 


این هفت،هشت روز -از ۲۱ام تا ۲۸ام- با تمام تراژدی هاش گذشت و خاطره شد..

از اولش بگم،(دوشنبه)که مامان اینارو رسوندیم فرودگاه و بعد اومدیم کرج،خونه ی ما... 

تو شب خونه ی ما موندی و داداش هم خونه ی مامانی موند که تنها نباشه در نبودت... فرداش امتحان داشت. این ماه مبارک و خرداد و خیلی دلم برای آبجی خودم و داداش تو سوخت ، خیلی گناه داشتن هم روزه هم امتحان،حالا ان شاءالله خدا ازشون قبول کنه و خوب داده باشن امتحاناتشون و...

صبحش تو برگشتی تهران اما من نیومدم چون حالم خوب نبود،ماشین بابات هم موند که من باهاش بیام هر وقت بهتر شدم... 


(چهارشنبه) اومدم خونتون ، بهت گفته بودم ساعت ۲-۳ ظهر راه میفتم ، اما از ذوق دیدنت از دیشبش خوابم نبرد ، و نبرد ، و تا صبح نبرد... برای همین زودتر راه افتادم و تقریبا ساعت 2 رسیدم پیشت . 

زنگ بالا رو زدم و تو با زیرپیرَن و موهای ژولیده و قرآن به دست در رو باز کردی و با تعجب نگام کردی.. داشتی قرآن میخوندی که رسیده بودم.(آخ که جقدر تو هر شرایطی خوبی از نظر من...)

رفتیم تو اتاق و یهو یادت افتاد ، رفتی و یه پاکت کادو کرم رنگ آوردی که روش به نستعلیق نوشته بود " مطرب عشق..." و بازش کردم دیدم توش یه قندون سرامیکی خوششششگله که روش طرح های گل گلی کار دست داره... مححححشره محشر... ذوق کردم ، در حدی که همش نگاهش میکنم!

بعدش هم که چون شب قبلش نخوابیده بودم ، خوابیدم تاااا افطار. تا یکم قبل از افطار... 

سفره رو انداختیم و

بازم احساس ضعف کردم ، رفتم تو اتاق و یکم رو تخت نشستم ، اومدی پیشم حالم و پرسیدی و برام یکم اب آوردی و دیدی که بهتر شدم یکم ، رفتی سر سفره . حدودا یک دقیقه بعد از تو اومدم و دیدم تو و داداش دارید سفره رو میبلعید!تویی که تا من نیام شروع نمیکنی غذاتُ😕... 

بعد با گفتن جمله ی "با هر دوتاتون قهرم!" نگاهتون چرخید سمت من و اروم اروم جویدنتون کند شد و مکث! 

زدید زیر خنده ، و گفتید فکر کردید چون حالم بده نمیام سر سفره...

(به هر حال من هنوزم قهرم !😒)..

بعددددد قرار شد که من برای سحر براتون استنبولی(یا استانبولی یا استنبُلی یا استانبُلی یا چی؟) درست کنم........(ادامه دارد)


مجـ سیصد و چهارده ـنون
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

السلام علیک یا زینب کبری (سلام الله علیها)


زیر خیمه شما نشستم بی بی ، اینجا مینویسم چون اینجا برای همسرم و در مورد زندگی مشترک نوشتم 

پس اینجا بهترین جاست که دعا کنم ، خانوم جانم ، به همه ی جوونا ی این مملکت و هر مملکتی که شیعه ای در اون نفس میکشه ، همسران خوب و سربه راه بده ، به هر مومنه ای همسری مومن ، به هر عفیفه ای همسر عفیف... خانوم جان امشب شما دعا کن خدا گناهان جوونای شیعه رو ببخشه و تبدیل به حسنات کنه.. مبدل السیئات بلحسناتید شما... پس دعا کنید برای ما 



مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

| بسم الله النور |


بعد از ظهر پنج شنبه 

تقریبا ۳۰ دقیقه میشه که رفتی ، برات اسنپ گرفتم و رفتی 

دوست دارم وقتی داری میری همه ی تمرکزم و بزارم رو چشمات ، اما خب.. چند دقیقه قبل از رفتنت دایی و خاله اومدن و برای همین هم مجبور بودم رعایت کنم...


دیروز تو راه خونه ی دایی اینا ، کل مسیر و روضه سیده زینب سلام الله علیها رو گوش دادم و در تمام مدت هم ته قلبم خدارو بابت بودن کنار تو شکر کردم.. بعدش هم اومدیم ارم سبز دنبالت

من 

غش میکنم 

اون

لحظه ای که

میبینم 

سر سفره ی افطار خونه ی دایی اینا، گردنت اینقدر پایین بوده که درد گرفته ، چون نخواستی ، چون با حیایی و نخواستی کسی و ببینی 

و من افتخار میکنم به داشتنت..

و من غش میکنم،البته از خنده 😆 وقتی که یه نصفه چایی دم افطار برات میارن و تو ی چایی خور برای جبران ده تا لیوان آب میخوری...

دیشب ، دیر وقت وقتی رسیدیم خونه و خواستیم بخوابیم ، رفتی و گریه کردی... بعدش هم که اومدی برای خواب ، بازم گریه کردی چون من پیرهن مشکی عزا تنم بود و.. میدونی دیگه.. یاد مادرمون حضرت زهرا سلام الله علیها افتاده بودی 

جفتمون نشستیم و دوتایی گریه کردیم 

به جرعت میتونم بگم ، اینطور وقتا که دوتایی نصف شبونه گریه میکنیم از غم اهل بیت علیهم السلام ، بیشتر از همیشه احساس خوشبختی میکنم...


مامان و بابات قراره برن کربلا ، ده روز . و تو کلی اصرار کردی که من بیام پیشت ، ولی خب . بابا اجازه نمیدن ده روز بمونم اونجا و دلتنگم میشن... و کلی دلیل دیگه هست که نیام ! اما گفتی خیلی ناراحت میشی اگه نیام ، و خیلی خوشحال میشی اگه بیام.. و الان من دقیقا چیکار کنم !؟ 😒 حالا ببینیم چی میشی تا شنبه. 



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر
| بسم الله النور |

تو متروام ، تا نیرو هوایی اومدی که خیالت راحت باشه طبق معمول 
البته معمول نه ، معمول اینه که تا کرج بیای... بسکه تو جنتلمنی 😎 
و وقتایی که نمیتونی بیای دلت میگیره...

و باز هم صبح بعد از سحری و وقتی همه میخواستن بخوابن و ما هم ، بلند بلند زدی زیر خنده و من
و من 
غش کردم برای اون قهقهه زدنت که دیگه نمیتونی جلوی خودت و بگیری... 

کلی دلم میخواست بمونم... کلی ! اما نمیشد 
قسمت قشنگ ماجرا که از دلگیر شدن فضای جدا شدنمون کم میکنه فرداس 😍

که دایی دعوتمون کردن برای افطار و پاگشا.. و من 
باز هم 
#میبینمت... 

دییییشب و بگو 
یهو یادم افتاد 
قدم زنان رفتیم تا پارک دوتایی ، و 
بوی قلیون 😐 
از خاطرات دوران راهنمایی ت تعریف کردی تو اون پارکه... و یه عالمه حرفای دیگه ی قشنگ قشنگ 
و بعدش شیر موز خوردیم (چقدر من تو نوشته هام از "و" استفاده میکنم ، اینا تو فضای گفتاری تبدیل میشه به "خب" 😆)
دیشب موقع افطار ، رفتیم مثل همیشه اول نماز و به امام جماعت شما حاجاقا جان ، بخونیم... یادته که؟🙂

چرا اینقدر مترو خلوته !!!.. 
مننننن عادت داشتم همیشه خیالم راحت باشه تو توی قسمت مردونه هستیییی ، چرا نیستی؟چرا رفتی؟چرا من بی قرارم؟...
اخ الان یادم افتاد که دیشب هی یه عالمه اهنگ سنتی پلی میکردی و به قول خودت روحت پرواز میکرد ! -الو؟تا من هستم اینقدر به چیزای دیگه ای مثل اهنگ توجه نکن 😑 اح . منم گفتم اهنگ سنتی دوست ندارم و دروغ گفتم یکم 😕 بلکه خودمم داشتم از اهنگ لذت میبردم . ولی خب به هر حال!...

زهرا تو صادقیه منتظرمه..باید برم دیگه نمیشه تایپ کنم. 



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
دارم به این فکر میکنم که 
نمازمو بخونم ، 
آماده شم،
راه بیفتم بیام خونتون... 😑

اینطوری فکر کنم بهتره . درسته که مادر کلی به کمکم نیاز دارن 
درسته که آجی امتحان داره و گناه داره..

ولی خب حالت بده،چیکار کنم؟ 

میام و فردا قبل از ظهر بر میگردم.. 

چاره ای یوخ. 

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

| بسم الله النور |

نمیدونم چرا دلم نمیخواد تو این وبلاگ از غم انگیزجات بنویسم 

شاید چون برای توعه 

شاید چون میخوام بهت ادرس اینجا رو بدم تا ذوق کنی نه اینکه ناراحت شی

نه اینکه با خوندنش داغ دلت تازه بشه 

نه اینکه... غصه بخوری باز..


برای همین شاید این وسط یه چیزایی بنویسم و بعد موقع دادن ادرسش به تو ، اونا رو پاک کنم 

نمیدونم 

چون میدونی که ،نمیتونم ننویسم گاهی 

گاهی که پرم 

گاهی که دوری و قراره کم چت کنیم...

پس بازم ببخش ،چون اینجا برای توعه و تو با خوندنش فقط باید خوشحال شی و بس..



حالا اینا ول

خونه پر از جک و جونور شده :/ 

دقیقا نمیدونیم چجوری ، چندتا فرضیه ی غیر قابل اثبات هست

۱:طوفان که بود پنجرهها باز بود ، پس طوفان اون جوجو عارو از رو درختا شوتیده تو خونه ی ما .

۲:بابا تازه واسه طوطیا خونه خریده بود ، پسر عمه میگه احتمالا اون خونه ه جوجو داشته

۳:از خونه ی فاطمه اینا اومده چون دیشب اومد از مامانم واسه موهاش سرکه گرفت. گفت تو اون خونه جدیده شپش 😖 بوده و شپشو شده الان. و شاید دقیقا بر عکس باشه و ازخونه ی ما رفته باشه به خونه ی اونا...

و غیره 

یه چیز خنده دار اینکه مادر و پدر عزیز تصمیم گرفتن کللل لباسا رو بریزن دور ، یا بدن خشکشویی جایی بعد بدن به فقرا (به جز لباسایی که تو برای من خریدی😌) و چند دست لباس نو بگیرن ! چراکه جوجویی ان اینا ! 

نه تنها خرفی برای زدن ندارم بلکه با آغوش باز از لباسای جدید استقبال میکنم. 

البته فعلا فقط در حد ایده اس...


القصه اینکه میخواستی دیروز بیای که گفتم نیا چون خونه رو سم پاشی کردن پدر و ما الان کوچیدیم خونه ی مامانی

  شبش پیام دادی و گفتی در هرصورت امروز میای ،چه خونه اوکی باشه و چه نه چونکه دلت...! (برای پدر تعریف کردم ، گفتن:"مرررد به این میگن!" بعد رو کردن به مادر و گفتن :"خانومم توام چه خونتون اوکی باشه چه نباشه من میام پیشت!" و میدونی که مادر چی جواب دادن!؟ فرمودن:"راست میگی؟؟😍 مرسی😍 !)

و من تمام مدت: 😐 

چی می گفتم؟

اهان ، دوباره الان(بعد از سحر) گفتم شاید امشب هم خونه ی مامانی باشیم ، که گفتی اینجا معذبی و شاید نیای،شاید فقط برای افطار بیای..

و چقدر همه چیز ریخته بهم.. 

و چرا تو این وسط ناراحتی که من ده روز نمیام بمونم خونتون؟! 😔

و چقدر بده حالت ، اح اح اح.. 

(بازم آخرش غمگینانه شد؟😑) 

بدبختی داریم...




خلاصه که :

عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر