| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

عشق علی(علیه السلام) ما را به سوی هم کشانده / اصلا به جز این باوری دارم؟ندارم...

| برای پسر حضرت زهرا(سلام الله علیها) |

مینویسم برای
شاعرترین و مهربان ترین و احساسی ترین و...
بهترین مرد دنیای زنانه ام.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامرا» ثبت شده است

| بسم رب النور |

سامرا و زیارت نیم یا یک ساعته اش..
کاظمین و شب موندن خونه ی ابویعقوب و "زوجه علی" صدا زدنش از پایین پله ها یا صدا زدن اسمم با لهجه ی غلیظ و زیبای عربیتوسط ام یعقوب
راستی یادم رفته بود برات تعریف کنم ام یعقوب و ابو یعقوب یه پسر بچه یا نوه دارن که کر و لال و فلجِ...خیلی غصه خوردم براش وقتی دیدم همش یه گوشه نشسته و نگاهم میکنه شروع کردم باهاش صحبت کردن که مامانش اومد و برام توضیح داد ماجرا رو...خیلی بد بود خلاصه
باروووون...وای بارون امامزاده سید محمد...عجب بارون تاریخی ای بود!تو عمرمون ندیده بودیم همچین بارونی رو..
و دویدنا و خندیدناش.یادته؟دستمو گرفته بودی تند میدوییدی و پاهامون میرفت تو چاله های پر از آب و... خندیدنامون.
و خیسیِ لنتی بعدش :| که حالم بهم میخوره از فکر کردن بهش!جوراب خیس و چادر خیس و شلوار خیس و گلی و لزججججج...[و دندون ها و دستهایش را فششششار میدهد..]

مهمتر از همه

[پیاده روی های قبل از تو سوتفاهم بود]
اگر تو نبودی کی برام کوله پشتیمو مینداخت..؟
کی چادرمو درست میکرد برام؟
کی چاییمو نگه میداشت تا خنک بشه؟کی بین اون همه نامحرم دستاشو میگرفت دورمو از پشت سرم آروم میگفت "خودم حواسم بهت هست"؟
کی گیر میداد شب جمعه برم حرم و باهام حرف میزد که از شلوغی نترسم؟؟
کی مواظبم بود و اندازه ی تو هوامو داشت؟کی غرغرامو تحمل میکرد وقتی ترکشم به همه میگرفت :)) ؟
کی از کنار سیگاریا تند تند ردم میکرد که دودشون اذیتم نکنه؟؟
کی کوله پشتیمو برام میاورد وقت خستگیام؟
تو تو تو... 
چقدر هر قدم عاشق ترت شدم!هر قدم...به خود اباعبدالله قسم...


عشقِ آسمونیِ من!خدا رو شکر که تورو خلق کرد...


عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)
مجـ سیصد و چهارده ـنون
۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

| بسم الله النور | 


سحر هفتم ماه مبارکش... 

در حالی مینویسم برات که دراز کشیدم تو اتاقی که هنوز بوی عطری که زدی توش پیچیده 

و خودت ، رفتی خونه ی آقا سید برای درس یا مباحثه یا نمیدونم صبح ها دقیقا چیکار میکنید اونجا 

نمیدونم راز این احساس خیلی خوب چیه ، که سحر و افطار کنار تو یه جور دیگه اس..

خاص تر.. خنک تر... عمیق تر... بوی نعنایی تر(آخه به نظرم سحر های ماه مبارک بوی نعنای تازه میده..به به)

دیروز رسیدم خونتون 

تقریبا نیم ساعت مونده به افطار،

و کل اون نیم ساعت لنتی بود که بیا اصلا در موردش فکر نکنیم... 😑 

اما بعد افطار رفتیم باهم هیئت ، و رفیقت آقا مهدی همون سرود دوست داشتنیت و خوند :

"من نجف میخوام آقا ، بگو کاری نداره..." 

و من ، بی جنبه طوری تا نشستیم و این و شنیدم ، گرییدم 😑 

و مامانت : 😐

اواسط دعا و روضه هم هر لحظه حضور حضرت مادرم(سلام الله علیها) رو حس میکردم 

که همون موقعا بود ، پیام دادی که کربلای مامانت اینا قطعی شد 

منم از فرصت(حال و هوای هیئت و روضه) استفاده نمودم و این خبر رو به مامانت دادم 

میدونستم خیییلی خوشحال میشه 

برای همین بغلش کردم(که محبتو هم بشه😆)و دوتایی گریه کردیم 

بعدشم من تنهایی.. 

چقدر غبطه خوردم بهشون،خوش بحالشون.. 

یعنی میشه؟؟ببینم اون روز و که ماهم داریم ساکمون و جمع میکنیم که دوتایی بریم زیارت پدرم... ابوتراب... و حرم سامرا.. و کربلا..

با تو.. میشه یعنی؟؟ 

الان که نیستی،یه عالمه گریه میکنم از فراق... 

کاش زودتر بیای ، فقط تو میتونی یکم آروم کنی این بی قراری رو..

و گفت:"روزیِ عشاق با خداوند است..."



عاشقک بنت الزهرا (سلام الله علیها)

مجـ سیصد و چهارده ـنون
۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر